كلامي مطلقاً درست است. در آن ايام هنر مشاهده چندان توسعه نيافته بود (چه رسد به هنر تجربه) يافتههايي كه از مشاهده معلوم ميشد، بسيار متغير و بيثبات به نظر ميرسيد؛ هر چه از معارف تحصلي داشتند چندان معتبر نبود، و هر يك از گزارههاي علميشان به آساني قابل بحث بود. در مقايسه با آن، بنيانهاي كلاميشان نامتزلزل به نظر ميرسيد، آنها بر پايهٴ مشاهدات بنا نشده بود، از اينرو هيچ دليل عيني نميتوانست آنها را ويران كند؛ آنها مبتني بر قياس نبودند، بنابراين هيچ دليل منطقي قادر به رد آنها نميشد. آنها بركنار از جهان تجربه، و بر فراز آن قرار داشتند.
بهتر است مطلب را با دو مثال روشن سازم. از ديدگاه فلسفهٴ ميمامسا1، ودا2 غيرمخلوق و ابدي است. بنابراين، مسئله از نظر يك ميمامسايي كوشش براي فهم واقعيتي موهوم نيست، بلكه تاحد امكان، سازگار كردن خويش است با معيارهاي جاوداني موجود در ودا. اگر ما اين عامل اصلي را در نظر نگيريم، چگونه ميتوانيم عقايد و رفتار او را ارزيابي كنيم؟
ايمان اسلامي نيز بر مبناي مشابهي قرار داشت. بسياري از مسلمانان يقين داشتند كه قرآن غيرمخلوق است. درست است كه برخي متكلمان آزادانديش جرئت كردند كه در اين عقيده چون و چرا كنند، از اينرو نزاع مذهبي برخاست كه موجب مشاجرات فراواني شد. بسياري از صاحبنظران مسلمان كه در آن مشاجرات شركت داشتند -- به تعبيري مجازي -- و معدودي از آنها -- به معناي حقيقي كلمه -- در اين ميانه، سر بر باد دادند. ولي، حتي آنان كه قرآن را مخلوق ميدانستند، آن را همان كلام خدا ميشمردند. از اينرو (ميتوانستند بگويند) در حالي كه معرفت حاصل از حواس خطاكار و اذهان ناتوان ما اساساً بيثبات و نامعتبر است، آنچه در قرآن اظهار شده مطلقاً درست و محقق است. اگر ما گرايش دانش اسلامي را به سوي قرآن كاملاً درك نكنيم، بار ديگر ميپرسم، در آن صورت چگونه ميتوانيم به درك درستي از آن نايل آييم؟
چنين گرايش فكري در قرون وسطي جنبهٴ جهاني داشت. علم كلام سراسر لُبّ علم بود و پشتيبان دين. از اينرو علم و دين جداييناپذير بودند، و ما نميتوانيم بدون درك يكي، اميدي به درك آن ديگري داشته باشيم. تحقيق ما به مطالعهٴ معارف تحصلي اختصاص يافته است، ولي اگر ما آن را براساس تعريف خودمان از كلمهٴ تحصلي بنا كنيم، نه با تعريف آنان، تحقيقي درخور نخواهد بود. اينك، همچنان كه بيان شد، كلام از نظر آنان نه تنها معارف مثبته، بلكه -- اگر عبارت درست به كار رود -- معارف فوق مثبت بود. مركز ثقل تفكر آنان اساساً با گرانيگاه انديشهٴ ما تفاوت داشت.